ما منتظریم تا سحرگه گردد
دیوان به در و خلق مسلح گردد
ما میدانیم و تیغ و حلقوم شما
یک مو ز سر موسوی گر کم گردد
دیوان به در و خلق مسلح گردد
ما میدانیم و تیغ و حلقوم شما
یک مو ز سر موسوی گر کم گردد
نگاهت میکنم خورشید زرین
زمانی که اسب دنیا را کنم زین
چرا که امروز از آفاق برخاست
دلاور کودکی با نام فرزین
اولین روز دبستان بازگرد / کودکی ها شاد و خندان بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی / بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند / یادگاران کهن ماناترند
درسهای سال اول ساده بود / آب را بابا به سارا داده بود
درس پندآموز روباه و خروس / روبه مکار دزد چاپلوس
کاکلی گنجشککی باهوش بود / فیل، نادانی برایش موش بود
روز مهمانی کوکب خانم است / سفره پر از بوی نان گندم است
با وجود سوز سرمای شدید / ریزعلی پیراهن از تن میدرید
تا درون نیمکت جا می شدیم / ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کنهایی ز پاکی داشتیم / یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت / دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از هاه بود / برگ دفترها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ / خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید / باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درس و رنج و کار / بچه های جامه های وصله دار
یاد آن آموزگار ساده پوش / یاد ان گچ ها که بودش روی دوش
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود / جمع بودن بود، تفریقی نبود
ای معلم یاد و هم یادت بخیر / یاد درس آب بابایت بخیر
ای دبستانی ترین احساس من / بازگرد و این مشق ها را خط بزن
طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست
با چشمهای روشنِ براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس، سوی دگر خزر
ياد دارم در غروبي سرد سرد،
ميگذشت از كوچه ما دوره گرد،
داد ميزد: كهنه قالي مي خرم،
دسته دوم جنس عالي مي خرم،
كاسه و ظرف سفالي مي خرم،
گر نداري كوزه خالي ميخرم،
اشك در چشمان بابا حلقه بست،
عاقبت آهي كشيد بغضش شكست،
اول ماه هست و نان در سفره نيست.
اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟
بوي نان تازه هوشش برده بود،
اتفاقا مادرم هم روزه بود،
خواهرم بي روسري بيرون دويد،
گفت اقا سفره خالي ميخرید؟